پست ثابت
آقا مجید غربتی ها اون طرفی ها !!!!
آقا مجید اگه غربتی ها برگشتن گفتن جوب چی لجن جمع کنه
بگو دامادتون دواچیه ...
و ازینم بد دین تر آدم دروغگو دشمن خداست
چقدر دشمن داری خدااااااا...
دوستاتم که ماییم یه مشت عاجز علیل ناقص عقل
که در حقشون دشمنی کردی
سایه ام هست كه مرا وادار به حرف زدن می كند ،
فقط او می تواند مرا بشناسد ...
كسانی هستند كه از بیست سالگی شروع
به جان كندن می كنند...
صادق هدایت
اگر ستاره ها معتاد نبودند ...
اگر ستاره ها معتاد ِ تفسیر نبودند ،
چه راحت می شد از آن ها پرسید که
حالتان چطور است ؟
به من بگو ! فرزانه ی من !
چرا ستاره ها به تفسیر معتادند ؟
حق با تو بود !
می بایست می خوابیدم !
اما چیزی خوابم را آشفته کرده است !
در دو طاقچه رو به رویم ،
شش دسته خوشه ی زرد ِ گندم چیده ام
با آن گیس های سیاه ِ وز وز ِ پریشانشان !
کاش تنها نبودم !
فکر می کنی ستاره ها از خوشه ها خوششان نمی آید ؟
حسین پناهی
حقیقت
" شايد حقيقت آن دو دست جوان بود
آن دو دست جوان
که زير بارش يکريز برف مدفون شد"
فروغ فرخ زاد
گرگ پیر
یک شبی در راه دوری ، گرگ پیری بر زمین افتاد و مرد ...!!
لاشه ی گندیده ی آن گرگ را کفتار خورد ...!!
در دل غار کثیفی پیر کفتار ، زمین مرگ را بوسید و خفت ...
قاصدی این ماجرا را با کرکسان زشت گفت ...!!!
جسم گند آلود کفتار را کرکسان ، غارتگران خوردند ...
لرزه بر دامان کوه افتاد ...!!!
سنگها بر روی هم هموار گشت ...
کرکسان هم جملگی مردند ....!!!
ستون حوادث خالی است...
هنوز زنده ام بی تو
باورت میشود ؟!
شب نشینی خرچنگ های مردابی ...
در این زمانه ی بی های و هوی لال پرست
خوشا به حال کلاغای قیل و قال پرست
چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خود را
برای این همه نا باور خیال پرست
به شب نشینی خرچنگ های مرداب
چگونه رقص کند ماهی زلال پرست
رسیده ها چه غریب و نچیده می افتن
به پای هرزه علف های باغ کال پرست
رسیده ام به کمالی که جز انالحق نیست
کمال دار را برای من کمال پرست
هنوزم زنده ام و زنده بودنم خاریست
به تنگ چشمی نامردم زوال پرست...
اما تو باور
نکن!!!
بگذار سیگارم را بکشم ...
مانده ام کدام را راضی کنم
دلی که میخواهد عاشـــق باشد
یا عقلی که می خواهد عاقـل باشد...
اعجاز
اعجاز
از کدوم خاطره برگشتی به من
که دوباره از تو رویایی شدم
همه ی دنیا نمی دیدن منو
من کنار تو تماشایی شدم
از کدوم پنجره می تابی به شب
که شبونه با تو خلوت می کنم
من خدا رو هر شب این ثانیه ها
به تماشای تو دعوت می کنم
تو هوایی که برای یک نفس
خودمو از تو جدا نمی کنم
تو برای من خود غرورمی
من غرورمو رها نمی کنم
تا به اعجاز تو تکیه می کنم
شکلِ آغوش تو می گیره تنم
اون کسی که پیش چشم یک جهان
به رسالت تو تن می ده منم
به سلامتی بهروز وثوقی
غصه ورم داشته
غصه من که عین تو نیس...
همش شده نعشگی بعد التماس
گور پدر نعشگی بعد التماس.
گنجشکی که با سر به پنجره خورده است ...!
سرباز خونه
فرمانده ی احساس من
جز من واست کی می مونه
جز من کی حاضره بازم
بمونه تو اون سربازخونه
اون که میگفتش دنیا رو
دور سرم میگردونه
ترک دل رو بند نزن
شکستنو بفهمونه
تو پادگان جفت چشات
جفت پا زدم بی معرفت
عمری بودم سرباز صفر
عمری بودم تو معرکت
گفتی دو سال خدمتت
اما شده یک روزگار
خراب شه اون سربازخونه ت
خراب شه رو سرت هوار
شیطونه گفت مهر تو رو
از توی قلبم بکنم
گفتم ولش گناه داره
این دفعه اونو نشکنم
کم کم بهش بها دادم
تا خودشو نشون بده
راستشو گفت شیطون یه بار
این دفعه رو امون نده...
لیاقت تو ای بی مرام
تو همون سربازخونه ت بسوزی
میخوام ببینم عاشقت کیست
آب زیر کاه رو دست تو نیست
گذشت و دل دیونه تر شد
دیونه ی روی تو ابلیس
تو عین بی کسی باهاتم
بی معرفت به من چی دادی
گفتی که از یادم نرفتی
حالا واسم تو مثل بادی...
و خداوند سرباز را آفرید ...
نگهبانی ميده...
امروز ۳ ماه خدمت شدم
زندگی به رنج کشیدنش می ارزد ...
اگر بدانم غروب را با غم به تماشا نشسته ای ...
آخر من هنوز از گوشه و کنار آن خاطراتم را جمع نکرده ام ..
نفسم گرفت
در این حصار جادویی روزگار بشکن ...
به جنون صلابت صخره ی کوهسار بشکن ...
ای دریغ
مثل تو من و رها کرد
حالا دستام مونده و تنهایی من
ای دریغ از من، که بی خود مثل تو
گم شدم، گم شدم تو ظلمت تن
خدا را دیدم قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش
سرفه کنان در حیاط از کنار دو سرو سیاه گذشت
و رو به ایوانی که من ایستاده بودم آمد ،
آواز که خواند تازه فهمیدم ،
پدرم را با او اشتباهی گرفته ام !
حسین پناهی
وقتی تو در این شهر نیستی من برج زهر مارم
ﻣﻦ ﭼﯿﺰ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻧﺪﺍﺩﻡ ﺑﺎ ﺭﻓﺘﻨﺖ !
ﮐﻤﯽ ﺩﻟﻢ ﺷﮑﺴﺖ ، ﺷﺐ ﻫﺎ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻡ
ﯾﺎﺩﮔﺎﺭﺵ ﺳﺮﺩﺭﺩ ﻫﺮﺷﺒﻢ ﺷﺪ .
ﯾﮑﻢ ﺍﺯ ﺁﺭﺍﻡ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﮔﺮﻓﺘﻢ .
ﭼﯿﺰ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ !
ﺗﻮ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺑﺎﺧﺘﯽ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ !
ﺗﻮ ﻋﺎﺷﻖ ﺗﺮﯾﻦ ﻗﻠﺐ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ ﺑﺎﺧﺘﯽ !
ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯼ ﻣﻦ ، ﻋﺎﺷﻘﺖ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ . . .
اشتباه
از روزی بود که پی به اشتباه خود برد و اعتراف نکرد
امام حسین (علیه السلام)
(کوروش بزرگ)