تنهایی

"جایی که من تنها شدم شب قبله گاه آخره" / اینجا تو این قطب سکوت کابوس طولانی تره


پست ثابت

آقا مجید غربتی ها اون طرفی ها !!!!

آقا مجید اگه غربتی ها برگشتن گفتن جوب چی لجن جمع کنه

بگو دامادتون دواچیه ...

و ازینم بد دین تر آدم دروغگو دشمن خداست

چقدر دشمن داری خدااااااا...

دوستاتم که ماییم یه مشت عاجز علیل ناقص عقل

که در حقشون دشمنی کردی


[ ] [ ] [ محمد نصرالهی ] [ ]


گفتند:گرسنگی نکشیدی ... عاشقی یادت بره


روزه
گرفتم تا فراموشت کنم...


اما شده بودی دعای افطار و حاجت سحرم...
[ ] [ ] [ محمد نصرالهی ] [ ]


خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد ...

دهانت را می بویند
مبادا که گفته باشی دوستت می دارم
دل ات را می بویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد
روزگار غریبی ست نازنین
و عشق را
کنار تیرک راه بند
تازیانه می زنند .
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را به سوختْ بارِ سرود و شعر
فروزان می دارند
به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبی ست نازنین
آن که بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است .
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
دهانت را می بویند
مبادا که گفته باشی دوستت می دارم
دل ات را می بویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد
روزگار غریبی ست نازنین

آنان قصابان اند بر گذرگاه ها مستقر
با کنده وساتوری خون آلود
روزگار غریبی ست، نازنین
و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند
و ترانه ها را بر دهان .
شوق را در پستوی خانه نهان بایدکرد
کباب قناری
بر اتش سوسن و یاس
روزگار غریب ست، نازنین
ابلیس پیروزْ مست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد...
[ ] [ ] [ محمد نصرالهی ] [ ]


گوزنها

بهروز وثوقی:

سفر حج بری اگه امشب منو بسازی ...

ایندفعه دس پر میام آخه گناه من چیه که نمیخوام بیوفتم تو جوونای مردم

اصغر مردی گفتم یادته  من خیلی پای تو وایسادم یادت هس ؟

عرقم که گرون شده اصلا نعشه جات گرون شده ...این اصغر آقا که همینجور گیر میده به ما

یخده پول میخوام مهمون دارم وضم خوب نیس دیگه جلو اینم رودربایستی دارم

اه حالا داری یه چیزی به ما بدی یا نه اجاره خونه پس افتاده پول دوا ندارم تو تئاتر بدهکاری بالا اوردم مهون واسم

اومده فاطی که همش واسم ناز میاد

نمردیم و گوله هم خوردیم....
[ ] [ ] [ محمد نصرالهی ] [ ]


فقط یکبار ...

یکبار  فقط یکبار  و فقط یکبار می توان عاشق شد ...

عاشق زن  عاشق مرد   عاشق اندیشه   عاشق وطن  عاشق خدا  

بار دوم دیگر خبری از جنس اصل نیست

یکبار و فقط یکبار...
 
[ ] [ ] [ محمد نصرالهی ] [ ]


خواستم فرار کنم که از دو سو فیل ها به من حمله کردند !!!

به عقب باز گشتم .

اما سواران حمله کردند

تا به خودم آمدم در محاصره سربازان بودم

لعنتی دوباره مات شده بودم...

[ ] [ ] [ محمد نصرالهی ] [ ]


به سلامتی بهروز وثوقی

سید رسول(گوزنها) :
خلاصه صفا اوردی
سید در حال گریه کردن :
 وقتی گریه ام میگیره هنوز امیدوار میشم که جون دارم ...
به سلامتی اونوقتا

[ ] [ ] [ محمد نصرالهی ] [ ]


به پاس هر وجب خاکی ازین ملک ...

                   

  به مغرب سینه مالان قرص خورشید

 نهان می گشت پشت کوهساران 
    

فرو می ریخت گردی زعفران رنگ

به روی نیزه ها و نیزه داران 
    
     
    
ز هر سو بر سواری غلت می خورد

 تن سنگین اسبی تیر خورده 
    
به زیر باره می نالید از درد

سوار زخم دار نیم مرده 
    
     
    
ز سم اسب می چرخید برخاک

 به سان گوی خون آلود، سرها
    
ز برق تیغ می افتاد در دشت

 پیاپی دست ها دور از سپرها
    
     
    
میان گردهای تیره چون میغ

 زبانهای سنانها برق می زد
    
لب شمشیرهای زندگی سوز

 سران را بوسه ها بر فرق می زد
    
     
    
نهان می گشت روی روشن روز

به زیر دامن شب در سیاهی 
    

 در آن تاریک شب می گشت

 پنهان فروغ خرگه خوارزمشاهی 
    
              
    
دل خوارزمشه یک لمحه لرزید

که دید آن آفتاب بخت، خفته 
    
زدست ترکتازی های ایام

به آبسکون شهی بی تخت، خفته 
    
     
اگر یک لحظه امشب دیر جنبد

سپیده دم جهان در خون نشیند
    
به آتشهای ترک و خون تازیک

ز رود سند تا جیحون نشیند
    
     
    
به خوناب شفق در دامن شام

به خون ،آلوده ایران کهن دید
    
در آن دریای خون در قرص خورشید

 غروب آفتاب خویشتن دید
    
     

به پشت پرده شب دید پنهان

زنی چون آفتاب عالم افروز
    
اسیر دست غولان گشته فردا

چو مهر آید برون از پردهِ روز
    
                     
    
 به چشمش ماده آهویی گذر کرد

اسیر و خسته و افتان و خیزان 
    

 پریشان حال آهو بچه ای چند

سوی مادر دوان وز وی گریزان 
    
     
    
 
چه اندیشید آن دم، کس ندانست

 که مژگانش به خون دیده تر شد
    
 چو آتش در سپاه دشمن افتاد

 ز آتش هم کمی سوزنده تر شد
    
     
    
 زبان نیزه اش در یاد خوارزم

زبان آتشی در دشمن انداخت 
    
 خم تیغش به یاد ابروی دوست

به هر جنبش سری بر دامن انداخت 
    
     
    
 چو لختی در سپاه دشمنان ریخت

از آن شمشیر سوزان، آتش تیز
    

 خروش از لشکر انبوه برخاست

که: از این آتش سوزنده پرهیز
    
     
    
در آن باران تیغ و برق پولاد

میان شام رستاخیز می گشت 
    
 در آن دریای خون در دشت تاریک

به دنبال سر چنگیز می گشت 
    
     
    
بدان شمشیر تیز عافیت سوز

 در آن انبوه، کار مرگ می کرد
    
 ولی چندان که برگ از شاخه می ریخت

دو چندان می شکفت و برگ می کرد
    
     
    
سرانجام آن دو بازوی هنرمند

زکشتن خسته شد وز کار واماند
    
چو آگه شد که دشمن خیمه اش جست

پشیمان شد که لختی ناروا ماند
    
     
    
عنان بادپای خسته پیچید

 چو برق و باد، زی خرگاه آمد
    
 دوید از خیمه خورشیدی به صحرا

که گفتندش سواران: شاه آمد 
    
     
    
میان موج می رقصید در آب

به رقص مرگ، اخترهای انبوه 
    
به رود سند می غلتید برهم

ز امواج گران، کوه از پی کوه 
    
     
    

 خروشان، ژرف، بی پهنا، کف آلود

دل شب می درید و پیش می رفت 
    
از این سد روان، در دیدهِ شاه

 ز هر موجی هزاران نیش می رفت 
    
     
    
نهاده دست بر گیسوی آن سرو

بر آن دریای غم نظاره می کرد
    

 بدو می گفت: "اگر زنجیر بودی

تورا شمشیرم امشب پاره می کرد"
    
     
    
گرت سنگین دلی ای نرم دل آب!

 رسید آنجا که بر من راه بندی 
    
بترس آخر زنفرین های ایام

که ره براین زن چون ماه بندی!
    
     
    
زرخسارش فرو می ریخت اشکی

 بنای زندگی برآب می دید
    
در آن سیما بگون امواج لرزان

 خیال تازه ای در خواب می دید:
    
     
    

اگر امشب زنان و کودکان را 

 زبیم نام بد در آب ریزم 
    
چو فردا جنگ برکامم نگردید

توانم کز ره دریا گریزم 
    
     
    
به یاری خواهم از آن سوی دریا

 سوارانی زره پوش و کمانگیر
    
دمار از جان این غولان کشم سخت

بسوزم خانمانهاشان به شمشیر
    
     
    
شبی آمد که می باید فدا کرد

 به راه مملکت فرزند و زن را
    
 به پیش دشمنان استاد و جنگید

 رهاند از بند اهریمن وطن را
    
     
    
در این اندیشه ها می سوخت چون شمع

که گردآلود پیدا شد سواری 
    

به پیش پادشه افتاد بر خاک

شهنشه گفت: آمد؟ گفت: آری 
    
     
    
پس آنگه کودکان را یک به یک خواست

نگاهی خشم آگین در هوا کرد
    
به آب دیده اول دادشان غسل

 سپس در دامن دریا رها کرد:
    
     
    
بگیر ای موج سنگین کف آلود

 زهم واکن دهان خشم، وا کن!
    
بخور ای اژدهای زندگی خوار

دوا کن درد بی درمان، دوا کن!
    
     
    
زنان چون کودکان در آب دیدند

 چو موی خویشتن در تاب رفتند
    
وزان درد گران، بی گفتهِ شاه

 چو ماهی در دهان آب رفتند
    
     
    
شهنشه لمحه ای بر آبها دید

 شکنج گیسوان تاب داده 
    
چه کرد از آن سپس، تاریخ داند

 به دنبال گل بر آب داده!
    
     
    
     
    
شبی را تا شبی با لشکری خرد

 ز تنها سر، ز سرها خود افکند
    
چو لشکر گرد بر گردش گرفتند

چو کشتی بادپا در رود افگند!
    
     
    
 چو بگذشت از پس آن جنگ دشوار

از آن دریای بی پایاب، آسان 
    
 به فرزندان و یاران گفت چنگیز

که: گر فرزند باید، باید این سان! 
    
     
    
 بلی، آنان که از این پیش بودند

چنین بستند راه ترک و تازی 
    
از آن این داستان گفتم که امروز

 بدانی قدر و برهیچش نبازی 
    
     
    
به پاس هر وجب خاکی از این ملک

چه بسیار است، آن سرها که رفته!
    
زمستی بر سر هر قطعه زین خاک

 خدا داند چه افسرها که رفته

          

 شادی روح شهدا صلوات

[ ] [ ] [ محمد نصرالهی ] [ ]


دیالوگ فیلم سوته دلان بهروز وثوقی

مجید : هه هه هه هه پنزر خنزر توپ داغونم نمیکنه ! چش شیطون کر توپ توپم ! این مال و منال مفتی همچی هلو برو تو گلو گیر نیومد حاصل یه عمر جوبگردیه ! آقامون ظروفچی بود خودمون شدیم جوبچی, جوبچی ! آقا مجید ظروفچیه جوبچی ! هه هه هه هه میخ زنگ زده , زنجیر زنگ زده, تارزان زنگ زده, ساعت زنگ زده! حواستو ضرب کن جمع کن ضرب کن جمع کن!

ساعت زنگ زده دیگه زنگ نمیزنه چون زنگاشو زده!

Photo: ‎مجید : هه هه هه هه پنزر خنزر توپ داغونم نمیکنه ! چش شیطون کر توپ توپم ! این مال و منال مفتی همچی هلو برو تو گلو گیر نیومد حاصل یه عمر جوبگردیه ! آقامون ظروفچی بود خودمون شدیم جوبچی, جوبچی ! آقا مجید ظروفچیه جوبچی ! هه هه هه هه میخ زنگ زده , زنجیر زنگ زده, تارزان زنگ زده, ساعت زنگ زده! حواستو ضرب کن جمع کن ضرب کن جمع کن! ساعت زنگ زده دیگه زنگ نمیزنه چون زنگاشو زده!
 ˙·٠•●❤‎

[ ] [ ] [ محمد نصرالهی ] [ ]


من در این شهر غریب

و تو شاید اندکی دور...

کمی نزدیک ...

کاش این فاصله ها برچینی ...
[ ] [ ] [ محمد نصرالهی ] [ ]


ایران من ایران من

ایران من ایران من

با مردم ویران من

مردمی سختی کشیده با این همه دنیای غم

کشوری که 5 درصد توی اون خوشحالن

95 درصد توی اون می نالن

من خودم بچه پایین شهرم

همه جوره دردا رو می فهمم

من دلم خونه از این دنیایی

که شده قتلگاه رویایی

من از اینجا خستم

به تو من دلبستم

چه شبی آید من

به تو می پیوندم

من از اینجا خستم

به تو من دلبستم

چه شبی آید من

به تو می پیوندم...

متین

[ ] [ ] [ محمد نصرالهی ] [ ]


سایه ام هست كه مرا وادار به حرف زدن می كند ،

فقط او می تواند مرا بشناسد ...

[ ] [ ] [ محمد نصرالهی ] [ ]


خود کشی ...

زندگی ...

جرم است،

اعدامش کنید

[ ] [ ] [ محمد نصرالهی ] [ ]


كسانی هستند كه از بیست سالگی شروع

به جان كندن می كنند...

صادق هدایت

[ ] [ ] [ محمد نصرالهی ] [ ]


اگر ستاره ها معتاد نبودند ...

اگر ستاره ها معتاد ِ تفسیر نبودند ،

چه راحت می شد از آن ها پرسید که

حالتان چطور است ؟

به من بگو ! فرزانه ی من !

چرا ستاره ها به تفسیر معتادند ؟

حق با تو بود !

می بایست می خوابیدم !

اما چیزی خوابم را آشفته کرده است !

در دو طاقچه رو به رویم ،

شش دسته خوشه ی زرد ِ گندم چیده ام

با آن گیس های سیاه ِ وز وز ِ پریشانشان !

کاش تنها نبودم !

فکر می کنی ستاره ها از خوشه ها خوششان نمی آید ؟

 حسین پناهی

[ ] [ ] [ محمد نصرالهی ] [ ]


حقیقت

" شايد حقيقت آن دو دست جوان بود


آن دو دست جوان


که زير بارش يکريز برف مدفون شد"

                  
فروغ فرخ زاد

[ ] [ ] [ محمد نصرالهی ] [ ]


گرگ پیر

یک شبی در راه دوری ، گرگ پیری بر زمین افتاد و مرد ...!!

لاشه ی گندیده ی آن گرگ را کفتار خورد ...!!

در دل غار کثیفی پیر کفتار ، زمین مرگ را بوسید و خفت ...

قاصدی این ماجرا را با کرکسان زشت گفت ...!!!

جسم گند آلود کفتار را کرکسان ، غارتگران خوردند ...

لرزه بر دامان کوه افتاد ...!!!

سنگها بر روی هم هموار گشت ...

کرکسان هم جملگی مردند ....!!!

[ ] [ ] [ محمد نصرالهی ] [ ]


اما دوست دارم...

 
"به همه میخندی،با همه دست میدی

دستتو میگیرم،دستمو پس میدی

اما دوست دارم،اما دوست دارم

پشت من بد میگی،حرف مردم میشم

دستشو میگیری،عشق دوم میشم

اما دوست دارم،اما دوست دارم"

این یه تیکه ی اهنگ "چه خوابایی برات دیدم" شادمهرم خرابم میکنه ...

[ ] [ ] [ محمد نصرالهی ] [ ]


هیچ اتفاق خاصی نیفتاده!!!

ستون حوادث خالی است...

هنوز زنده ام بی تو

باورت میشود ؟!
[ ] [ ] [ محمد نصرالهی ] [ ]


شب نشینی خرچنگ های مردابی ...

یعنی من با این شعر زندگی میکنم !!!


 در این زمانه ی بی های و هوی لال پرست
خوشا به حال کلاغای قیل و قال پرست

چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خود را
برای این همه نا باور خیال پرست

به شب نشینی خرچنگ های مرداب
چگونه رقص کند ماهی زلال پرست

رسیده ها چه غریب و نچیده می افتن
به پای هرزه علف های باغ کال پرست

رسیده ام به کمالی که جز انالحق نیست
کمال دار را برای من کمال پرست

هنوزم زنده ام و زنده بودنم خاریست
به تنگ چشمی نامردم زوال پرست...

 
حبیب  خواننده ی دلها
[ ] [ ] [ محمد نصرالهی ] [ ]


روزهاست درگیرم ...
اما تو باور
نکن!!!
بگذار سیگارم را بکشم ...
مانده ام کدام را راضی کنم
دلی که میخواهد عاشـــق باشد
یا عقلی که می خواهد عاقـل باشد...
[ ] [ ] [ محمد نصرالهی ] [ ]


اعجاز

اعجاز


از کدوم خاطره برگشتی به من

که دوباره از تو رویایی شدم

همه ی دنیا نمی دیدن منو

من کنار تو تماشایی شدم


از کدوم پنجره می تابی به شب

که شبونه با تو خلوت می کنم

من خدا رو هر شب این ثانیه ها

به تماشای تو دعوت می کنم


تو هوایی که برای یک نفس

خودمو از تو جدا نمی کنم

تو برای من خود غرورمی

من غرورمو رها نمی کنم


تا به اعجاز تو تکیه می کنم

شکلِ آغوش تو می گیره تنم

اون کسی که پیش چشم یک جهان

به رسالت تو تن می ده منم

[ ] [ ] [ محمد نصرالهی ] [ ]


به سلامتی بهروز وثوقی

دیالوگ فیلم گوزنها :
 
بخدا هم بالامو میدونم هم پایینمو

غصه ورم داشته

غصه من که عین تو نیس...

همش شده نعشگی بعد التماس

گور پدر نعشگی بعد التماس.
[ ] [ ] [ محمد نصرالهی ] [ ]


به هر آسمان زلالی شک دارد

گنجشکی
که با سر به پنجره خورده است ...!
[ ] [ ] [ محمد نصرالهی ] [ ]


سرباز خونه




فرمانده ی احساس من
جز من واست کی می مونه
جز من کی حاضره بازم
بمونه تو اون سربازخونه

اون که میگفتش دنیا رو
دور سرم میگردونه
ترک دل رو بند نزن
شکستنو بفهمونه

تو پادگان جفت چشات
جفت پا زدم بی معرفت
عمری بودم سرباز صفر
عمری بودم تو معرکت

گفتی دو سال خدمتت
اما شده یک روزگار
خراب شه اون سربازخونه ت
خراب شه رو سرت هوار

شیطونه گفت مهر تو رو
از توی قلبم بکنم
گفتم ولش گناه داره
این دفعه اونو نشکنم

کم کم بهش بها دادم
تا خودشو نشون بده
راستشو گفت شیطون یه  بار
این دفعه رو امون نده...


لیاقت تو ای بی مرام
تو همون سربازخونه ت بسوزی

میخوام ببینم عاشقت کیست
آب زیر کاه رو دست تو نیست
گذشت و دل دیونه تر شد
دیونه ی روی تو ابلیس

تو عین بی کسی باهاتم
بی معرفت به من چی دادی
گفتی که از یادم نرفتی
حالا واسم تو مثل بادی...

[ ] [ ] [ محمد نصرالهی ] [ ]


آفتابی که نمی شوی...

فصل هایم را گم میکنم !!!
[ ] [ ] [ محمد نصرالهی ] [ ]


و خداوند سرباز را آفرید ...

به سلامتی اون سربازی كه الان رو برجك لب مرز داره بخاطر كارت پايان خدمت ِ لعنتی
نگهبانی ميده...


امروز  ۳ ماه خدمت شدم
[ ] [ ] [ محمد نصرالهی ] [ ]


آنجا که چشمان مشتاقی برای انسانی اشک میریزد

زندگی به رنج کشیدنش می ارزد ...
[ ] [ ] [ محمد نصرالهی ] [ ]


پنجره های دنیا را به سنگ میکشم

اگر بدانم غروب را با غم به تماشا نشسته ای ...

[ ] [ ] [ محمد نصرالهی ] [ ]


به رفتگر پنهانی پولی دادم که کوچه ی تو را جارو نزند !!

آخر من هنوز از گوشه و کنار آن خاطراتم را جمع نکرده ام ..
[ ] [ ] [ محمد نصرالهی ] [ ]